برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
وسط یه عالمه کار دلم نیومد ننویسم چقدر آسمون امشب قشنگ و پرستاره و رویاییه! این طرف آسمون ابرا از جلوی ماه رد میشن و تو کل آسمون یه عالمه ستاره چشمک زن پخشه! چقدددد قشنگ بود. انقد سرمو بالا گرفتم که الان گردنم درد میکنه!...
خدایا یادم نمیاد کی آخرین بار ستاره تو آسمون دیدم. خیلی از دیدن ستارهها هیجان زده شدم... ممنونم که دوباره فرصت دیدن آسمون شب به این زیبایی رو دادی...
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
۱- داشتم به این فکر میکردم که وقتی معلم بودم، هم مطالعهم بیشتر بود، هم خلاقیتم... و از همه مهمتر بقول احسانو خلوت پت و پهنی داشتم برای غرق شدن! دیشب خواب آشفتهای داشتم. جوری که بعد از سالها نصف شب آیه الکرسی خوندم و از دور فوت کردم به اعضای خانوادهم. کاریه که خیلی ساله نکردم. بعدش خوابم برد، خواب نسبتا آرامتری بود اما باز هم راحت راحت نبود. دوباره بیدار شدم و توی خواب و بیداری فکر کردم صبح که بیدار شدم سعی کنم آدم بهتری باشم. دوباره غرق خواب شدم و دوباره با این فکر که بالاخره برم سراغ تذه
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
از اردیبهشت ۱۴۰۱ تا بهمن ۱۴۰۱ حدودا هفت ماهه که اینجا هیچی ننوشتم. بارها اومدم از شرایطم بنویسم، از تجارب جدیدم، از رنج هام، از حوادثی که در وطن میگذره، از حوادثی که بر من میگذره... اما دست و دلم به نوشتن نرفت!نوشتن از رنجی که به تنهایی به دوش میکشم، تو روزایی که همه زخمی و سوگوار اتفاقات ناگواریم زیاد حس خوبی بهم نمیداد. الان هم نیومدم بنویسم که چه بر من گذشت و بعد از این چطور بر من قراره بگذره، اما دوست داشتم اینجا بنویسم دوستانی دارم که توی روزهای درد و رنج برام جوک میفرستن که خنده بر لبم بشینه! همینقدر ساده و دلنشین! دوستانی دارم که در طول روز چندین بار نگران حالم میشن و باهام تماس میگیرن و احوالم رو میپرسن! دوستانی دارم که جای خالیام رو که حس میکنن پیام میدن و جویای احوالم میشن...احساسِ رسیدن میکنم! احساس پختگی! احساس میکنم حالا دیگه اگه از درخت زندگی هم بیفتم همه چیز داشتهام... همه چیز!
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. خیلی وقته که جز گاه و بیگاههای توییتری هیچ جا چیزی ننوشتم. دلیلش اینه که نشستم چند بار چیزایی که قبلا نوشته بودم رو خوندم و فهمیدم که چه خوب مزخرف میگفتم دیگه با خودم صداقت پیشه کردم. گفتم ببین دختر جان اگه دانش کافی برای حرف زدن نداری، لااقل شعور حرف نزدن داشته باش... بیا پایین بابا، سرمون درد گرفت :)))نه بابا الکی گفتم. اصن صحبت شعور و سواد و اینا نیست. در مسیر رشدم... بعله بعله! رشد! :))بعد از فراغت از تحصیل گفتم به خودت بیا زن! یه کاری بکن! یه پیشرفتی کن! یه حرکتی بزن! چرا هر کاری میکنی بعنوان یه دختر مجرد از متاهلا جلوتر نیستی!!(چیزی که مدام در همه جا بهم یادآوری میشه)(تو که مجردی و زهر هلاهل ) اصن این متاهلا چطور اینقد همه جا هستن! کافه میری هستن، جشن میری هستن، اینستاگرام میری هستن، توییتر میری هستن، دانشگاه میری هستن، زایشگاه میری هستن، سر کار میری هستن، مادرای خوبی هم هستن، باشگاه میری هستن، آرایشگاه میری هستن، کلاب هاوس میری هستن، دوره های آشپزی، عروسکسازی، زبان، فنگشویی، دکتر هلاکویی، عکاسی ، طراحی، خیاطی رو هم یا رفتن یا دارن میرن...در کنار همه اینا یه آنلاینشاپ هم زدن که هم فاله هم تماشابعد من کجاها هستم؟ تو اتاقم فیلم میبینم، توی یوتیوب میچرخم، پادکست علی بندری گوش میدم. هیچی دیگه گفتم اینجوری نمیشه! چرا تو اینقدر فعال نباشی؟ چرا تو با این همه توانمندی هیچ کاری نمیکنی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ که یهو وسط چرا چرا کردنم ندایی آمد که چون تو میعادی! گفتم ایول! پ دیگه برم بی عذاب وجدان توی یوتیوب بچرخم! نداهه گفت آره برو ولی... میگم قبلا توهم هم میزدی، کم کار شدیا! گفتم پیر شدم دُز توهمم اومده
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش
ما که توی خانوادهی مذهبی و سنتی بزرگ شدیم زیاد شنیدیم که عشق و، دوست داشتن و، محبتتو نگه دار برای اونی که قراره شریک زندگیت بشه! نگهش دار! امانتدار باش! اینا باید برای کسی خرج بشه که حقشه! البته این ابراز نکردن احساسات فقط در مورد عشق و ... صدق نمیکنه و شامل همه احساسات میشه؛ خوددار باش، خشمگین نباش، سنگین باش، صبور باش، حرف گوشکن باش و...)اگه دهه 60ی هم باشی و حرف گوشکنی توی خونـِت بوده و همیشه تو این فکر بودی که چطور پدر و مادرتو سربلند کنی، حتما سعی کردی که این احساساتتو تو سینه حبس کنی تا برسه به گیرندهی مستحق!اگه یه کم ترسو هم بوده باشی و جرات ریسک کردن و امتحان کردن هم نداشته باشی... تازه میشی من!اینا رو میگم چون هزار احساس خرج نشدهی بیاسم و بااسم دارم که الان، توی این سن، توی دهه چهارم زندگیم، دیگه احساس نمیکنم که دارم ازشون نگهداری میکنم. بر عکس؛ احساس میکنم بهشون خیانت کردم. حتی بعضیاشون تاریخ مصرفشون گذشته و من حرومشون کردم.ایرج طهماسب توی مهمونی در مورد احساسات آدما با مهموناش گفتوگو که میکنه، میرم توی فکر! که پشت این بی حسی آدما، یا حتی پشت این احساسات اغراق شدهی آدما، حتما یه رنجی هست برگرفته از یه سنت یا یه عرف غلط! رتجی حاصل از پایبندی به یه تفکر غلط!اینا رو نگفتم که بگم چقدر حسرتمندم، اینا رو گفتم که بگم از خودم با این همه احساس خفته و خاموش و خرج نشده میترسم و از ابرازشون نگرانم و مدام چک میکنم که آزاردهنده و بیش از حد نباشم، و شاید هیچکس نفهمه که مدیریت کردن چند احساس قلنبه شده، چقد رنج و فشار بزرگی رو به آدم تحمیل میکنه!
برچسب:
نویسنده: یگانه پارسامنش