این قسمت کارشناس مردمی
-
تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 0:20
این قسمت: کارشناس مردمی :))اوائل که اومده بودم اداره، هم من، هم همکارم جدید بودیم و خب طبعا مدیران و همکاران رو از والدین تشخیص نمیدادیم. بنابراین هر کس از در اتاق ما میومد تو دوتایی به احترامش بلند میشدیم و سلام گرمی میکردیم. یه بار به همکارم ...فکر میکنم همه آدما (از جمله خود من، قبل از ورود ب...
آی ستاره آی ستاره... بی تو شب نوری نداره
-
تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 0:20
آی ستاره آی ستاره... بی تو شب نوری ندارهوسط یه عالمه کار دلم نیومد ننویسم چقدر آسمون امشب قشنگ و پرستاره و رویاییه! این طرف آسمون ابرا از جلوی ماه رد میشن و تو کل آسمون یه عالمه ستاره چشمک زن پخشه! چقدددد قشنگ بود. انقد سرمو بالا گرفتم که الان گردنم درد میکنه!...خدایا یادم نمیاد کی آخرین بار ستاره ت...
شرپا؛ پیمودن برای خویشتن...
-
تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 0:20
شرپا؛ پیمودن برای خویشتن...دیروز بعد از مدتها نشستم و اکنون را دیدم. و باز مثل همیشه، احسان با ذهن قصهسازش، با آن لهجهی گرم و آرامش، و با نگاه خیرهاش به لحظههای سادهای که انگار کسی جز او نمیتواند اهمیتشان را ببیند، مرا به دنیایی دیگر برد.قص...این قصه، بیشتر از یک روایت ساده از ارتفاعات بود. ش...
هرزنامه
-
تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 0:20
۱- داشتم به این فکر میکردم که وقتی معلم بودم، هم مطالعهم بیشتر بود، هم خلاقیتم... و از همه مهمتر بقول احسانو خلوت پت و پهنی داشتم برای غرق شدن! دیشب خواب آشفتهای داشتم. جوری که بعد از سالها نصف شب آیه الکرسی خوندم و از دور فوت کردم به اعضای خانوادهم. کاریه که خیلی ساله نکردم. بعدش خوابم برد، خ...
چند خط از یک زندگی معمولی
-
تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 0:20
چند خط از یک زندگی معمولیاز اینجا خوشم میاد. بیشتر از جاهای دیگه... اینجا کمتر تصویری و بیشتر کلامیه... یه زمانی فقط اینجا راحت بودم چون فقط آدم کلمه و نوشتن بودم. چند روز پیش برای یه دوستی نوشتم نتونستم تماس بگیرم آخه میدونی من نوشتاریم خوبه!!! بعد از فرستادن پیام از خودم خوشم نیومد. از اینکه همچن...
در مذمت مقبول بودن
-
تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 0:20
در مذمت مقبول بودنمعلم که بودم بچههام موقع نوشتن املا بعد از نوشتن هر کلمه ازم میخواستن نوشتهشون رو ببینم و درستیش رو تایید کنم. ادامه دادن املاشون به تایید من کاملا ربط داشت و اگه نمیرفتم بالا سرشون و تایید نمیکردم که درسته نمیرفتن ...مقبول بودن دقیقا همینقدر فلجکنندهست و میتونه ادامه دادن ...
صداش...
-
تاریخ: 1403/2/26 ساعت: 3:28
میعادم ولی پسر نیستم. کاظمی ام ولی سید نیستم. معلمم ولی یه معلم معمولی نیستم.کلا یه پکیج کاملا استثنایی ام :)اطلاعات بیشتر-------> پروفایلاینجا واژه های پاپتی بی ترس و دلهره، با زانو کشیده میشن رو آسفالتِ افکارم! بلند میشن، خودشونو می تکونن و میگن هیچی نیست! بازیه دیگه... :)*****************سابقا ای...
این قسمت: کارشناس مردمی :))
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 9:16
اوائل که اومده بودم اداره، هم من، هم همکارم جدید بودیم و خب طبعا مدیران و همکاران رو از والدین تشخیص نمیدادیم. بنابراین هر کس از در اتاق ما میومد تو دوتایی به احترامش بلند میشدیم و سلام گرمی میکردیم. یه بار به همکارم گفتم سمیرا فکر کنم پایان سال از ما بهعنوان مردمیترین کارشناسان اداره تقدیر بشه چون ...
مشتاقیم به دیدار
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 3:18
قدیما توی این روزا یه عالمه آرزو داشتم که دعا کنم برای اجابتش... الان خالی خالیام از آرزو... انگار هیچی نمیخوام... انگار برای خواستن اشتیاقی ندارم... نه که شوق زندگی نباشه! هست! ولی شور خواستن نیست. نشستم در شب میلاد منجی عالم موزیک ویدیوهای نانسی رو نگاه کردم. یادم اومد چه شور و حرارتی بود اون موقع...
نوشتن
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 5:44
از وقتی شروع کردم به ننوشتن، کلافگیها و خستگیهام بیشتر شده! بجاش زیاد سرچ میکنم. کمتر میخونم بیشتر میخرم و دانلود میکنم.از وقتی از گفتن مشکلاتم فاکتور گرفتم، دیگه از خوشحالیامم حرفی نزدم. مثلا هیچجا ننوشتم پریشب ماشین خریدم، همونطور که ننوشتم دو روز قبلش توی فرودگاه از حال رفتم...داره تبدیل به عادت ...
تاریخ رهایی
-
تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 15:07
انگار هزار سال گذشته از فروردین ۱۴۰۱ که برای خودم هدفگذاری کرده بودم به اسفند ۱۴۰۱ که میرسم باید چی باشه و چی باشم... دفترم رو باز کردم که نو کنم عهد و قرارهامو با خودم. تورقی کردم و دیدم ای داد... چقدر همه چیز توفیر داره با قبل! چقد هیچی سر جاش نیست... چقدر حال خودم سرجاش نیست حتی!به این فکر میکنم ...
فصلِ رسیدن
-
تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 15:56
از اردیبهشت ۱۴۰۱ تا بهمن ۱۴۰۱ حدودا هفت ماهه که اینجا هیچی ننوشتم. بارها اومدم از شرایطم بنویسم، از تجارب جدیدم، از رنج هام، از حوادثی که در وطن میگذره، از حوادثی که بر من میگذره... اما دست و دلم به نوشتن نرفت!نوشتن از رنجی که به تنهایی به دوش میکشم، تو روزایی که همه زخمی و سوگوار اتفاقات ناگواریم ز...
در مسیر رشد :)
-
تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 20:52
خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. خیلی وقته که جز گاه و بیگاههای توییتری هیچ جا چیزی ننوشتم. دلیلش اینه که نشستم چند بار چیزایی که قبلا نوشته بودم رو خوندم و فهمیدم که چه خوب مزخرف میگفتم دیگه با خودم صداقت پیشه کردم. گفتم ببین دختر جان اگه دانش کافی برای حرف زدن نداری، لااقل شعور حرف نزدن داشته باش... ب...
اسفند
-
تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 20:52
میعادم ولی پسر نیستم. کاظمی ام ولی سید نیستم. معلمم ولی یه معلم معمولی نیستم.کلا یه پکیج کاملا استثنایی ام :)اطلاعات بیشتر-------> پروفایلاینجا واژه های پاپتی بی ترس و دلهره، با زانو کشیده میشن رو آسفالتِ افکارم! بلند میشن، خودشونو می تکونن و میگن هیچی نیست! بازیه دیگه... :)*****************سابقا ای...
احساسات خرج نشده
-
تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 20:52
ما که توی خانوادهی مذهبی و سنتی بزرگ شدیم زیاد شنیدیم که عشق و، دوست داشتن و، محبتتو نگه دار برای اونی که قراره شریک زندگیت بشه! نگهش دار! امانتدار باش! اینا باید برای کسی خرج بشه که حقشه! البته این ابراز نکردن احساسات فقط در مورد عشق و ... صدق نمیکنه و شامل همه احساسات میشه؛ خوددار باش، خشمگین نباش...
چگونه فضای مجازی ما را به سمت سطحی تر شدن سوق می دهد؟
-
تاریخ: 1399/1/7 ساعت: 1:41
یادمه وقتی که وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم همه ش دنبال یه محتوای جالب می گشتم برای اینکه بتونم باهاش وبلاگمو بروز رسانی کنم. بعد تر ها خودم دست به تولید محتوا می زدم و گاهی اندیشه هامو می نوشتم و در
خب آخهxa0چرا از بین این همه بازیگر منو انتخاب کرده؟! :)))
-
تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 21:21
پرتره هنرمند بسیار خوب و درخشان و درجه یک آقای هوتن شکیبا (مداد رنگی)
رفتن!
-
تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 21:21
هیچ کس برای رفتن، چمدان بستن را یادم نداد!اما روزگار معلم خوبی است...
موسیقی و عطر نرگس
-
تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 21:21
موهاموی کوتاهمو که حالا یه کم بلند شده باز کردم و دستمو بردم لای موهام. بوی نرگس از لا به لای موهام پیچید و رسید به بینیم! نرگس خریدن کار قشنگیه! دیر به دیر اما همیشه برای خودم نرگس می خرم. بوی نرگس ت
جمله تکان دهنده
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:43
دیروز نوشت : دستامو به کیبورد میزنم و دنبال کلمه ها روی کیبورد می گردم. وقتی ذهنم اینجور خالی از کلمه باشد، وقتی با خودم گفتگو نمی کنم، وقتی از جلوی آینه بی چشمک و شکلک و ادا و اصول رد می شوم، وقتی با