میگذره...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:03
هر بار میام پای لپ تاپ که بشینم فصل دوم پایان نامه م رو سامان بدم، یه توک پا میرم توییتر و گیر میفتم. بهرحال زندگیمون رو هواست. نمیدونیم چی قراره سر من و همشهریام بیاد. بدجور سر در گم و مضطربیم و اخبا
آیا از اینکه شبیه لحظه اکنون تون هستید، رنج می برید؟!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:03
نزدیک به دو ماهه که دارم پشت سر هم ناخنامو از بیخ می چینم! دلیلش؟؟؟ ناخنامو دادم یه بنده خدایی سوهان کشید و دورگیری کرد. صدف ناخنم کلا از بین رفت. اینقدر ناخنام ضعیف شدن که تا یه مدت به هیچی نمی تونست
کتاب «شدن» اثر میشل اوباما
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:03
مدتیه که شروع به خوندن کتاب میشل اوباما, کردم. ذره ذره باهاش پیش میرم. به دو دلیل: یک اینکه مشغله م زیاده، و دو اینکه کتابیه که بعد از خوندن هر بخشش احتیاج دارم بهش فکر کنم. به تفاوت ها و شباهت های فر
اختصاصی برای علی زند وکیلی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:03
وقتی خواستم این پست رو بنویسم به حد مرگ گریه کرده بودم. به پهنای صورت اشک ریخته بودم. آدم وقتی به درون خودش راه پیدا می کنه از ذوق زیاد و شعف بسیار دلش می خواد هق هق کنه... من هزار بار بعد از دیدن کلی
هنوز در سفرم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:03
چقدر نور و حسرت روی فکرهای من راه می رود. دلم می خواهد مثل ارتعاش روی واقعیت بدوم... انگار افقی فکر می کنم.مثل شاخه های این درختهای «بیعار»صبح که در حیاط می گشتم، می دیدم مثل بُغضی در لباس هایم گیر کرده ام. لای بهار بودم و رطوبت دورم را گرفته بود... + از کتاب هنوز در سفرم سهراب سپهری
پرتره سرباز موسیقی ایران
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:03
خب دیگه من باز رفتم سراغ نقاشی. این بار تکنیک سیاه و سفید! برای اولین بار... مدت ها بود می خواستم یه همچین طرحی بکشم. عکس سایت استادم رو سیو کرده بودم برای همین کار! که چهره شون رو طراحی کنم. یه پرتره,
مهر و مدرسه :)
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:03
چند روز از شروع مدرسه, می گذره و من با همه چالش هایی که پیش رو دارم از اینکه امسال معلم کلاس چهارم هستم، خوشحالم! واقعا نمیدونم چی باعث شده بود که من این همه سال توی پایه آمادگی و اول مقدماتی و اول تکم
حرف های صد من یه غاز
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:03
مثلا دارم به این فکر می کنم که چجوری میشه به یه آدم مهم یا معروف (از دیدخودم) پل بزنم. بعد ایده هامو مینویسم می بینم که ایده هام خیلی تخیلیه! تا اینجاش رو می فهمم اما از اینجا به بعدش رو دیگه نمی فهمم
به مناسبت بزرگداشت روز حافظ
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:03
اینم یه پست مناسبت,ی که به زبان دست و پا شکسته اشاره توسط من اجرا شده. ایشالله که کم و کاستی هاشو ببخشید.سعی می کنم دفعات بعدی بهتر باشم :)دردم از یار است و درمان نیز همدل فدای او شد و جان نیز هم پخش انلاین فیلم If you are reading this, it is because your browser does not support the HTML5 video ele...
به مناسبت روز جهانی زن (عدالت جنسیتی یا برابری جنسیتی؟)
-
تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 3:30
ما زن ها هنوز هم وقتی می خواهیم از حقوق مان دفاع کنیم خودمان را با کسی قیاس می کنیم که در ناخودآگاه مان صحه بر جنس برتر بودنش گذاشته ایم! یعنی اصلا فکر اینکه ما منحصر به خودمان هستیم و می توانیم قوانی
انشای آخر
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 17:20
یادمه کوچیک بودیم. هر دو تامون دبستانی. تو باید انشا می نوشتی. گفتی می نویسی برام؟ گفتم آره! انشا نوشتم برات! راجع به امام علی! خوش حال بودم که یه انشای خوب برات نوشتم. تو هم خوشحال بودی! علی اما الان، دست و دلم هزار بار لرزید. پر و خالی شدم از اشک چشم و این بغض هنوز خالی نشده علی! با اشک بغضم خالی ...
فارغ التحصیلی...
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 17:20
دنیا همینه!خوش و ناخوشش دووم نداره!یه روز پر از ترسی برای یه شروع! یه روز فکر می کنی میمیری اگه تموم بشه! مدام تو زندگیمون ترسیدیم! اما هیچ وقت نمردیم... می خوام بگم با تموم شدن هیچی، ما تموم نمیشیم!ا
واژه های خسته ی خیس...
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 8:45
لای کلمه ها، توی کتابا، توی صفحات مجله، میون کپشنای اینستاگرام! هر وقت حالم بده میرم لای اینا قایم میشم. خودمو با کلمه ها در میون میذارم، و بعد ته تهش میفهمم هیچی مث سکوت و سردرد و پیشونی داغ و نبضی ک
چند اپیزودی...
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 8:45
چند روز به خودم پیچیدم و بالاخره به صلح و آشتی رسیدیم من و خودم!البته این اتفاقات طبیعیه. هر بار که اینجوری به خودم می پیچم پشت بندش اتفاقات خوبی میفته! ----------------------- چند ساله که مهم ترین و
تا هفت خونه اونور تر...
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 8:45
چشمم که به قیمت کتاب افتاد جیغی کشیدم که صداش تا هفت خونه, اونور, تر رفت.خب دیگه باید کتاب رو هم ببریم تو لیست وسایل تجملاتی! کتابی با کاغذ گلاسه با چهارصد و خورده ای صفحه! حالا هزاری هم با کیفیت، هزاری
امروز را به خاطر بسپار!
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 8:45
دیشب تصمیم گرفتم یک قدم اساسی در زندگیم بردارم و تمام کتاب ها و نوشته ها و خاطر,ات مربوط به 30 سال گذشته رو بریزم دور! و ریختم دور. بخشی از خاطراتمو سوزوندم. بخشیش رو پاره کردم و مابقی رو گذاشتم دم در. و با احساس سبکبالی عجیبی خوابیدم. خواستم یه جایی ثبت کنم که من توی شهریور 30 سالگیم هر چی نوشته بو...
حواسم باشه یه روز نگم: گاهی چه زود فرصت مان دیر می شود!!!!!
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 8:45
هیچ فکر نمیکردم به این سرعت، مجبور بشم برای پروپوزالم خودمو به در و دیوار بکوبم و سراسیمه توی سایت ها، گردش علمی کنم و من هنوز نتونستم موضوعی رو برای پایان نامه م انتخاب کنم ولی چیزی که متاسفانه آرومم
من به تنگ آمده ام از همه چیز...
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 8:45
احوال خوش بود! داشتیم با خودمان می گفتیم خدا رو شکر خبری از مصیبت گرد وخاک نیست انگار. بخیر گذشت که مصیبت آمد گردن شهرمان را گرفت. هزار بار نوشتم و پاک کردم. از درد به خودم می پیچم. از دردی که ما عرب
این روزها که میگذرد...
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 8:45
این روزها, با سرعت و شتاب عجیبی میگذره! تقریبا فرصت سرخاروندن ندارم و چیزی که عجیبه اینه که دیگه خبری از شب بیداری نیست. همه چیز شکل جدی به خودش گرفته، مخصوصا دانشگاه! اونقدر وقتم کمه که حتی حوصله گشت
پس تو هم کتابخون نیستی...
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 8:45
با دوستی که همیشه باهاش راجع به کتاب و کتابخون,ی حرف میزدم، رفته بودیم باغ کتاب. بهم گفت: تو همه کتابای کتابخونه ت رو خوندی؟گفتم : معلومه که نه! معلومه که سرعت خرید کتابم از سرعت خوندنم خیلی بیشتره! گفت: پس تو هم کتابخون نیستی,!بدجور خجالتم داد! من از کتابای توی کتابخونه عذر میخوام